قصه و شعر کودک

قصه در جستجوی دایناسور

قصه در جستجوی دایناسور. تولد سارا بود و او یک بازی جدید کامپیوتری بنام جستجوی دایناسور را هدیه گرفته است. سارا به خودش گفت : این خیلی عالی است، این همان چیزی است که می خواستم. سارا تصمیم گرفت، بازی جدیدش را امتحان کند. او کامپیوتر را روشن کرد و سی دی را داخل آن گذاشت و به صفحه مانیتور نگاه کرد. علامت عجیبی روی صفحه ظاهر شد. سارا روی آن علامت کلیک کرد و یک دفعه اتفاق عجیبی افتاد. نورررررررر. سارا پرسید : من کجا هستم؟. پسرکی که کنارش ایستاده بود، گفت : توی بازی جستجوی دایناسور هستی. ما باید استخوان های قدیمی دایناسور را پیدا کنیم. سارا یک استخ

ادامه مطلب ...
قصه سیاره سرد

قصه سیاره سرد. هزاران مایل دور از زمین، آن طرف دنیا سیاره کوچکی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود، بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود. در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی می کردند. آن ها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند. یک روز اتفاق عجیبی افتاد. یکی از این موجودات عجیب که اسمش نیلا بود، باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت. ناگهان نور خیره کننده ای تابید و به آسمان رفت، از کنار خورشید گذشت و به سیاره زمین برخورد کرد. آن نور

ادامه مطلب ...
شعر حسنی و بره

شعر حسنی و بره. حسنی ما یه بره داشت. بره شو خیلی دوست می داشت. برهء چاق توپولی، زبر و زرنگ و توقولی. دس کوچولو، پا کوچولو، پشم تنش کرک هلو. خودش سفید سمش سیا، سرو کاکلش رنگ حنا. بچه های اینور ده، اونور ده، پایین ده، بالای ده. همگی باهاش دوست بودن. صبح که میشد از خونه در می اومدن. دورو برش جمع می شدن، پشمهاشو شونه می زدن. به گردنش النگ دولنگ، گل و گیله های رنگارنگ. حسنی ما. سینه ش جلو. سرش بالا، قدم می زد تو کوچه ها، نگاه می کرد به بچه ها. یه روز بهار. باباش اومد تو بیشه زار. داد زد : آهای حسن بیا کجایی بابا؟. بره تو بیار ، خودتم بیا. قیچی تیز.

ادامه مطلب ...
قصه دانه خوش شانس

قصه دانه خوش شانس. سال ها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد. ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد. و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد. دانه ترسید و پیش خودش گفت : من فقط زیر خاک در امان هستم. گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد. دانه گفت : من تشنه هستم، من به کمی آب برای رشد و بزرگ شدن احتیاج دارم. کم کم باران شروع به باریدن کرد. صبح روز بعد دانه یک جوانه کوچولوی سبز در آورد. جوانه تمام روز زیر نور خورشید نشست و قدش بلند و بلندتر شد. روز بعد اولین برگش

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه پسته اخمو

قصه کودکانه پسته اخمو. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. همه پسته ها خندان و خوشحال بودن . برای همین خیلی راحت باز می شدن. اما یکی از پسته ها اخمو بود. هیچ کس دوست نداشت پسته اخمو رو برداره . وقتی همه پسته ها تموم شدن، پسته اخمو تنها توی ظرف باقی مونده بود. بچه شکمو بلاخره دلش آب شد و پسته اخمو رو برداشت. هر چی بهش نگاه کرد پسته اخمو نخندید. همین طور سفت سفت دهنشو بسته بود. بچه شکمو چند تا لطیفه برای پسته اخمو تعریف کرد اما بازم نخندید . قلقلکش داد

ادامه مطلب ...
قصه زیبای پلیس جنگل

قصه زیبای پلیس جنگل. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا کهمی خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودند رو خراب می کرد و فرار می کرد. روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود. میمون بازیگ

ادامه مطلب ...
قصه جالب روباه پوستین دوز

قصه جالب روباه پوستین دوز. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. روزی روزگاری، روباهی پوستینی پیدا کرد. جلو رفت و آن را برداشت. خوب نگاهش کرد و با خود گفت: «عجب پوستین خوب و گرمی است. آن را بردارم، به دردم می خورد. ». روباه، پوستین را روی دوشش انداخت و به راهش ادامه داد. در بین راه، گرگی به روباه رسید. با تعجب به او نگاه کرد. جلو رفت و پرسید: «عجب پوستین خوبی داری!». روباه گفت: «بله، پوستین گرم و نرمی است. زمستان که بشود، راحتم. دیگر از سرما نمی ترسم،

ادامه مطلب ...
قصه قوطی کبریتهای آقا موشه!

قصه قوطی کبریتهای آقا موشه!. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. آقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی می دید،. فوری آن را بر می داشت و به لانه اش می برد؛ ولی خانم موشه اصلاً از این کار خوشش نمی آمد و مدام به او غر می زد. بالاخره یک روز با عصبانیت به آقا موشه گفت: «چقدر قوطی کبریت جمع می کنی؟! اینها که هیچ استفاده ای ندارد. تو باید همین امروز همه را دور بیندازی. من دیگر نمی توانم از بین این همه قوطی کبریت درست راه بروم. ». خان

ادامه مطلب ...
قصه کاکتوس و جوجه تیغی

قصه کاکتوس و جوجه تیغی. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. یک روز سولماز کوچولو و مادرش به بازار رفتند. سر راهشان یک گل فروشی بود. سولماز کوچولو جلوی گل فروشی ایستاد. دست مادر را کشید و گفت: «مامان . مامان. از این گل های خاردار برایم می خری؟». مادر به گل های پشت شیشه نگاه کرد و گفت: «اینها را می گویی؟ اینها کاکتوسند. ». بعد هم به داخل گل فروشی رفتند و یکی از آن گلدان های کوچولوی کاکتوس را خریدند. مادر گفت: «هفته ای یکی دو بار بیشتر به آن آب نده. خرا

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه عروسک بهانه گیر

قصه کودکانه عروسک بهانه گیر. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان . مامان من به به می خوام". بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد . عروسکش شیرشو می خورد و با لبخند از مهسا تشکر می کرد. مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی عروسکش لذت می برد. اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد . یه روز صبح وقتی مهسا دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد. مهس

ادامه مطلب ...
قصه ماهی کوچولو

قصه ماهی کوچولو. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. یکی بود، یکی نبود. تازه بهار شده بود و تپّه ی بلند دهکده پر از علف های سبز و گل های رنگارنگ بود. پروانه ها از پیله هاشون در اومده بودن و روی گل ها بازی می کردن و خبر اومدن بهار رو به همه می دادن. بالای تپه، خونه حسن بود. حسن خیلی از اومدن بهار خوشحال بود و دلش می خواست بره بیرون و روی سبزه ها بازی کند، ولی نمی تونست. چون مریض بود. چند روز گذشت و حسن هنوز بیرون نیومده بود. گل ها و پرنده ها و ماهی های

ادامه مطلب ...
قصه زیبای کفشهای نو

قصه زیبای کفشهای نو. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. مدرسه فریبا کوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و او هرروز خودش صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود. کنار مدرسه یک مغازه کفش‌فروشی بود که فریبا وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ کفش‌ها را نگاه می‌کرد، چون کفش‌های بچگانه خوشگل و رنگارنگی داشت. این کار برایش بسیار لذتبخش بود و حتی گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست همه کفش‌های مغازه مال او بودند! دیدن

ادامه مطلب ...
قصه کودکانه نی نی تنبل

قصه کودکانه نی نی تنبل. Previous. Next. Close. <!-- <a href="#" onclick="return false" class="highslide-move control"><strong>Move</strong></a> -->. نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی اشاره می کرد به زمین و غر می زد . مامان نی نی رو روی زمین گذاشت و گفت حالا بدو برو. نی نی یه خورده رفت ولی یه دفعه یه گنجشک توی کوچه دید و ایستاد و تماشا کرد

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه